قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

417

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بمازندران رفت و كريم خان شيخ على خان زند را بمازندران به تعقيب خان قاجار فرستاد و خود دو سال بطهران ماند شيخ على خان زند خان قاجار را كشته و سرش را با فرزند كلان او كه آقا محمد خان خواجه باشد بدرگاه كريم خان آورد گويند كريم خان از قتل خان قاجار اظهار نارضايتى كرده و در مجلس خود چنان وانمود كرد كه على خان زند بىدستور او خان را كشته و بعد از اين ماجرا دختر او را كه خواهر آقا محمد خان است بزنى بگرفت و دستور داد تا سر محمد حسن خان قاجار را برى نزد قبر سيد عبد العظيم حسنى دفن كنند . كريم خان تا اندازه‌اى در حق آقا محمد خان قاجار مردى و جوانمردى كرد كه تاكنون داستانهايى مردم روزگار از او در اين باب نقل ميكنند . [ 702 - كريم خان زند و اخلاق وى . ] 702 من حسن الخلق كريم خان زند در اخلاق فاضله و شهامت نفس از پادشاهان روزگار خود تك بود جلال ميرزا فرزند فتحعلى شاه قاجار در تاريخ‌نامهء خسروان داستانى چند از خلق و خوى نيك او راجع به آقا محمد خان قاجار آورده و نگارنده اينها را در اينجا مىآورم . شعر : جوانمردى از كارها بهتر است * جوانمردى خود خوى پيغمبر است بزرك‌منشى كريم خان با آقا محمد خان بسيار است چنانچه همهء آنها در اين نامه نمىگنجد چند گفتگو كه پدرم ( مقصود فتحعلى شاه ) چه خود در شيراز بوده و ديده و چه از برادر پدرش ( يعنى آقا محمد خان قاجار ) شنيده در روزگار پادشاهى خود براى فرزندان خويش نقل كرده و اين بنده ( جلال ميرزا فرزند فتحعلى شاه ) نيز از برادران بزرگم شنيده‌ام مىنگارم . آقا محمد خان قاجار چون كريم خان را كشندهء پدر خود محمد حسن خان قاجار مىپنداشت و از خشمى كه در دل از او داشت و كارى از دست وى براى انتقام برنمىآمد شبها همين‌كه بر سر خوان كريم خان مىنشست خنجر خود كشيده زيراندازها را ريزريز ميكرد بامدادان كه چاكران اين داستان را به آن شاه بزرك‌منش و مهربان ميگفتند در جواب گفتى به روى او نياورند كه دل‌شكسته و پدر كشته است و هر شب زيرانداى ديگر بيندازند . گويا زبان آقا محمد خان بدين بيت گويا بودى . شعر : پدر كشتى و تخم كين كاشتى * پدر كشته را كى بود آشتى و نيز پدرم ( فتحعلى شاه ) مىفرمود : روزى در بارگاه كريم خان با آقا محمد خان بودم مرا با برادرزادهء خويش لطفعلى خان بكشتى گرفتن انداخت اگرچه وى در سال از من فزون بود ليك من از او نيرومندتر بودم آقا محمد خان عمويم مرا اشارت ميكرد كه خود را بر زمين اندازم